تبليغاتX
جوجه تیغی

جوجه تیغی

قالب ساز بلاگفا

قالب سبز

به نام خدا

سلام خوبید؟

ببخشید من چند روز قبل یه بار این متنو نوشتم ولی نمیدونم چرا نیومد.ببخشید.

اولین قالب من حاضر شد.اولی دیگه خیلی هم بد نیست .

ببینید و نظر بدین.

قالب سبز

دریافت قالب

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط محمود  | 

اولین قالب

سلام.

اولین قالب رو تهیه کردم.قالب سبز .آماده استفاده هست . نظر یادتون نره.

دریافت قالب

قالب سبز

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط محمود  | 

طراحی رایگان وبلاگ

سلا م دوستان عزیز:

همون طور که گفتم اومدم.

دیدم همه ی سایتا دیگه برا خودشون قالب می زنند.اما معمولا چند تا محدود قالب رو تهیه می کنند و بقیه زحمت کپی کردنش  تو وب خودشون رو می کشند.منم چون گفتم با قالب سازی برمی گردم می خوام راه تازه ای رو شروع  کنم. می خوام شما بگید چجوری  با قالبتون حال می کنید و من هم براتون درستش کنم. پس منتظر سفارشاتون هستم.

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط محمود  | 

تغییر شغل می دهیم.

به نام خدا

سلام دوستان عزیز .

با عرض پوزش برای تاخیر در آپ  کردن . می خواستم بگم که تو این مدت یه

کارهایی می کردم. دارم سعی می کنم برنامه نویسی و طراحی قالب رو یاد بگیرم که

امید وارم بتونم براتون مژده خوبی داشته باشم پس فعلا خدا حافظ.

زود برمی گردم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط محمود  | 

جوك‌ورزي تصويري با رئيس ‌جمهور يا ما با رئيس‌جمهور خودمون شوخي داريم!

 
اصولاً ديدار كار خوبي است!
حالا اگر اين ديدار توسط رئيس جمهور صورت بگيرد، آن‌هم به مناسبت روز
 
خبرنگار، آن‌هم‌تر از خبرگزاري ايرنا، خب كلي سوژه مي‌دهد دست آدم!
پيشاپيش از عكاس خبرگزاري فارس بابت همه‌ي فيگورهايي كه منجر به باز شدن
 
غنچه‌هاي ذوق در درون ما شد سپاس‌گزاري مي‌نماييم!
 
احمدي‌نژاد توي دلش!: كاش بگه قابل شما رو نداره!
رئيس جمهور تحت فشار!
احمدي‌نژاد توي دلش!: كاش بگه قابل شما رو نداره!

احمدي‌نژاد: چرا كلهر نگفت دكمه‌هاي كتم رو بستم؟
نفسم بالا نمي‌اومد، آزادي عمل نداشتم!
اين هوا!
بپر بغل دايي!
پاكت‌هاي رازآلود!
اين كار خوبيه كه به مهموناتون بن شهروند مي‌دين!
شَل و پَل مي‌كنيم!
مديرعامل ايرنا: آقاي دكتر اون خبرنگاري كه انتقاد مي‌كرد اون بود، اوناهاش!
احمدي‌نژاد: اين كه حال نداره از جاش پاشه!
صفار: خوب زديم شل و پلش كرديم!
جوك‌ورزي!
 
احمدي‌نژاد: بزار حالا من بگم يه روز يه تر...
كيك‌ورزي!
احمدي‌نژاد: بزار كيكو بخوريم بعد مي‌دونم چي‌كارش كنم مدير ايرنا رو كه پول
كيكو از جيب خودش بده!
آاابببباريكلاه!
احمدي‌نژاد: خم شو مي خوام دست بزارم روي شونه‌ت آفرين بگم!ا

كودك‌ورزي!
مدير ايرنا: پس چي مي‌خواي؟

كودك: نيمي‌خوام!

احمدي‌نژاد: اوني كه بهت دادم برگردون ببينم!

احمدي‌نژاد و ديجيتال!
 
احمدي‌نژاد در برابر ديجيتال: يعني هزار تا عكس توي كجاش جا مي‌شه؟!
+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط محمود  | 

روحیه هم روحیه های قدیم

خدا زیاد کنه

ببین 200 سالشه....  چه روحیه ای.....  مثل یک دختر 13ساله..... با چه ذوقی ورزش میکنه

اونوقت ما...... هیچی!!! بیخیال

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط محمود  | 

فقط بخونید و نظر بدهید.

My mom only had one eye.  I hated her... she was such
 
an embarrassment
 
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه
 
مايه خجالت من بود
 
She cooked for students & teachers to support the
 
family.
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا
 
مي پخت
 
There was this one day during elementary school
 
where my mom came to say hello to me
 
يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به
 
خونه ببره
 
I was so embarrassed
 
How could she do this to me

 خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
 
I ignored her, threw her a hateful look and ran out
 
 به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا  از
 
اونجا دور شدم
 
The next day at school one of my classmates said,
"EEEE, your mom only has one eye!“
 
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو
 
فقط يك چشم داره
 
I wanted to bury myself.
I also wanted my mom to just disappear
 
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن
 
وا ميكرد و منو ..
 
كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد...
 
So I confronted her that day and said, " If you're only
 
gonna make me a laughing stock, why don't you just
 
 die?!!!"
 
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟
 
My mom did not respond...
 
اون هيچ جوابي نداد....
 
I didn't even stop to think for a second about what I
 
had said, because I was full of anger. 
 
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي
 
عصباني بودم .
 
I was oblivious to her feelings.
 
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
 
I wanted out of that house, and have nothing to do
 
with her.
 
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
 
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore
 
to study.
 
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
 
Then, I got married.
I bought a house of my own
 
I had kids of my own
 
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
 
I was happy with my life, my kids and the comforts 
 
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
 
Then one day, my mother came to visit me.
 
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
 
She hadn't seen me in years and she didn't even meet
 
her grandchildren
 
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
 
When she stood by the door, my children laughed at
 
her, and I yelled at her for coming over uninvited
 
وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم
 
كه چرا خودش رو
 
دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر
 
I screamed at her, "How dare you come to my house
 
and scare my children
 
GET OUT OF HERE! NOW
 
سرش داد زدم  “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو
 
بترسوني؟!
 
 گم شو از اينجا! همين حالا
 
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so
 
sorry. I may have gotten the wrong address," and she
 
 disappeared out of sight.
 
اون به آرامي جواب داد : “ اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس
 
رو عوضي
 
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر  ناپديد شد .
 
One day, a letter regarding a school reunion came to
 
my house in Singapore .
 
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت
 
درجشن تجديد ديدار
 
دانش آموزان مدرسه
 
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
 ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
 
After the reunion, I went to the old shack just out of
 
curiosity.
 
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي
 
كنجكاوي .
 
My neighbors said that she died.
 
همسايه ها گفتن كه اون مرده
 
I did not shed a single tear.
 
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
 
They handed me a letter that she had wanted me to
 
have.
 
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
 
"My dearest son
 
I think of you all the time. I'm sorry that I came to
 
 Singapore and scared your children.
 
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه
 
به خونت تو سنگاپور  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
 
I was so glad when I heard you were coming for the
 
reunion
 
 خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
 
But I may not be able to even get out of bed to see you.
 
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
 
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you
 
when you were growing up.
 
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي
 
متاسفم
 
You see........when you were very little, you got into an
 
accident, and lost your eye. 

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت
 
رو از
دست دادي
 
As a mother, I couldn't stand watching you having to
 
grow up with one eye.
 
به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ
 
ميشي با يك چشم
 
So I gave you mine.
 
بنابراين چشم خودم رو دادم به تو
 
I was so proud of my son who was seeing a whole new
 
world for me, in my place, with that eye.
 
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من  دنياي
 
جديد رو بطور كامل ببينه
 
With my love to you,
 
با همه عشق و علاقه من به تو
 
Your mother
 
مادرت
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 8:14 قبل از ظهر  توسط محمود  | 

داستان عبرت آموز حتما بخونید.

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نمي شوند ويا لمس نمي گردند، بلکه در دل حس مي شوند . پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با کس ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم . آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم . مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست . به او گفتم: به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد . آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش مي رفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن هم چون فرشتگان به من لبخند زد . وقتي سوار ماشين مي شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي روم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند. ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود . دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران مي رفتيم او بود که منوي رستوران را مي خواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم . هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبت ها پيرامون وقايع جاري بود و آن قدرحرف زديم که سينما را از دست داديم . وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم . وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که مي توانستم تصور کنم . چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريع تر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم . کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم به دستم رسيد . يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم . در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که به موقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست . زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم...

 

يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...

 

يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم...

 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.

 

نظر بدید ببینم که داستان بزارم خوبه یا نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط محمود  | 

The Best Nature Picture

با عرض پوزش برای این که این جا انگار داره فوتو

بلاگ می شه . اما سعی می کنم این طور نشه . نظر

بدین .


mkn2.blogfa.com


نظر یادتون نره . بقیه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط محمود  | 

عکس نی نی کوچولوها

نی نی های خوشگل را ببینید .
 
اما نظر یادتون نره ! متشکرم. 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بقیه در ادامه مطلب
 
منبع : loo3.com
 
نظر فراموش نشه !

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط محمود  |